دل نوشته ها

این بار می خواهم از تو بگویم

از تو که در کرانه ی عالم،یگانه ای.

از تو که به من عشق بخشیدی و آموختی دوست داشتن را.

پروردگار من!

آنگاه که نام تو را بر زبان می آورم ،لحظه های غبار زندگیم آکنده می شود از شمیم خوش بودنت!

قلب بی تابم رنگ تو را می گیرد و وجودم سرشار از وجود توست.

بی نیاز ترین!

آن هنگام که دست خواهشم را ملتمسانه به سویت دراز می کنم،خوب می دانم معبود من

سخاوتمند تر از آن است که لطافت دست یاریگرش را از من دریغ کند.

مهربانا!

آن زمان که می ستایمت و با تو سخن می گویم،حس غروری متواضعانه مرا به تو پیوند می زند....

پیوندی ناگسستنی تر از پیوند ماه و مهر.

زیباترین وجود!

من از تو زنده ام و لطف توست.... هر نفسی که از سینه ام بیرون می آید.

به جانی که از تودارم سوگند که از آغاز زندگیم دوستت داشته ام و نام بلندت را تا همیشه

 در گنجینه ی قلبم حفظ خواهم کرد


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ :: ٤:٢٠ ‎ق.ظ :: توسط : پویان مهدی پور

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید می گویند که فردا مرا به زمین می فرستی اما من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا بروم؟

 

خداوند پاسخ داد از میان فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد بود.

کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در بهشت جز خندیدن و آواز و شادی کاری ندارم.

خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که زبان آنها را نمی دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی راکه ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟

و خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت : فرشته ات دستهای تو را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو می آموزد که چگونه دعا کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی می کنند؛ چه کسی از من محافظت خواهدکرد.

خدا گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش هم تمام شود.

کودک ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد، اگر چه من همشه در کنار تو هستم.
در آن هنگام، بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش می رسید. کودک می دانست که بزودی باید سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید: خدایا، اگر باید هم اکنون به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام را به من بگو.

خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیئت ندارد ولی می توانی او را

                                                                  

                                                                     «مادر»

صدا کنی ...



ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸ :: ٢:٤٠ ‎ق.ظ :: توسط : پویان مهدی پور

گنجشک با خدا قهر بود

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد...

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به او دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸ :: ٢:۳٦ ‎ق.ظ :: توسط : پویان مهدی پور

 خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه با هر username که باشم، من را connect می کند. 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی کند.

 خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه اینهمه friend برای من add می کند.

 خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه با اینکه خیلی بدم من را log off نمی کند.

 خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همه چیز من را می داند ولی send to all نمی کند.

 خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه می گذارد هر جایی که می خواهم Invisible بروم. 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و 

Ignore نمی کند. 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه اجازه ی undo کردن را به من می دهد. 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه من را install کرده است. 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هیچ وقت به من پیغام line busy نمی دهد. 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه اراده کنم، ON می شود و من می توانم باهاش حرف

 بزنم. 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه دلش را می شکنم، اما او باز من را می بخشد و shout

 down ام نمی کند.

 خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه password اش را هیچ وقت یادم نمی رود، کافیه فقط به

دلم سر بزنم.

 خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه تلفنش همیشه آنتن می دهد.

 خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه شماره اش همیشه در شبکه موجود است. 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هیچ وقت پیغام No response نمی دهد. 

خدا را دوست دارم 
، به خاطر اینکه هرگز گوشی اش را خاموش نمی کند. 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم است. 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هیچوقت نیازی نیست براش BUZZ بدهم. 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه آهنگ حرف هاش همیشه من را آرام می کند. 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه نامه هاش چند کلمه ای بیشتر نیست، تازه spam هم

 تو کارش نیست. 

خدا را دوست دارم ، بخاطر اینکه وسط حرف زدن نمی گوید: "وقت ندارم ، باید بروم یا دارم با

 کس دیگری حرف می زنم". 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه من را برای خودم می خواهد، نه خودش.

 خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود. 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه فقط وقت بی کاریش یاد من نمی افتد. 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه می توانم از یکی دیگر پیشش گله کنم، بگویم که …. 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه پیشم می ماند و من را تنها نمی گذارد، دوست

داشتنش ابدی است. 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه می توانم احساسم را راحت به او بگویم، نه اصلا نیازی 

نیست بگویم، خودش میتواند نگفته، حرف ام را بخواند.

 خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه به من می گوید دوستم دارد و دوست داشتنش اش را 

مخفی نمی کند. 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه تنها کسی است که می توانی جلوش بدون اینکه خجل

 بشوی گریه کنی، و بگویی دلت براش تنگ شده.

 خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دانم

 لیاقت آنرا ندارم.




 خدا را دوست دارم به خاطر اینکه از من می پذیرد که بگویم : " خدا را دوست دارم "


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸ :: ٢:٢٧ ‎ق.ظ :: توسط : پویان مهدی پور

الو سلام

منزل خداست؟

این منم مزاحمی که آشناست

هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است

ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست

شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است

به ما که می رسد ، حساب بنده هایتان جداست؟

الو

دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟

چرا صدایتان نمی رسد کمی بلند تر

صدای من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟

اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم

شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست

دل مرا بخوان به سوی خود تا که سبک شوم

پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست

الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم

دوباره زنگ می زنم ، دوباره ، تا خدا خداست

دوباره …

… تا خدا خداست


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸ :: ٢:٢٥ ‎ق.ظ :: توسط : پویان مهدی پور
نويسندگان
RSS Feed