دل نوشته ها

زندگی خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبی و ساده و رقص و صبح و چشم و کام و حال و رود و جوی و گل و رنگ و مست و اشک و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطیف و دل آویز و طراوت و زیبا و لبخند و در آخر زندگی زندگی است.


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩ :: ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ :: توسط : پویان مهدی پور

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.



اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی

و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی




پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟



لقمان جواب داد:



اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.




اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است.




و اگر با مردم دوستی کنی ,,, در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩ :: ٦:۱٥ ‎ب.ظ :: توسط : پویان مهدی پور

 

سالهاست

در کنار جاده های خستگی

از شکوفه های بی شمار خنده های من

قسمتی به هر کسی رسیده است

پس چرا

هیچ کس

شریک گریه های من نمی شود...

 


ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩ :: ٤:٢٥ ‎ق.ظ :: توسط : پویان مهدی پور

هر شب در آرامش تاریکی سینه خسته ام را با فریاد های پس انداز شده بیرون 

می کشم, دست میکشم بر رویشان و حیفم میآید از فریاد !

فریادها را می خورم و جایشان نجوا و سکوت سر میدهم ...

هر شب به ماه نگاه می کنم ماه با چشمهایش برای چشم هایم لالایی سر میدهد

و من بغض های خورده بغض های کال بغض های تا همیشه بی قرار را از گلو بیرون

می کشم ...

هر شب تاب می خورم بین زمین و آسمان و گنگ در حیرتم که اهل کدامیک هستم

زمینی یا آسمانی ! ...

هر شب
برای خودِ از همه بیگانه
بساط پهن می کنم
و تنهایی ام را
مزه مزه می کنم
هر شب ! ...


ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩ :: ٤:۱٤ ‎ق.ظ :: توسط : پویان مهدی پور

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند.
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند، نه آن گونه که می خواهم باشند.
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم 
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد.
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم 
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد.


ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩ :: ٤:۱۱ ‎ق.ظ :: توسط : پویان مهدی پور

آنگاه که غرور کسی را له می کنی

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری،

می خواهم بدانم، دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی،

تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٩ :: ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ :: توسط : پویان مهدی پور

از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند:

1.ثروت، بدون زحمت
2.لذت، بدون وجدان
3.دانش، بدون شخصیت
4.تجارت، بدون اخلاق
5.علم، بدون انسانیت
6.عبادت، بدون ایثار
7.سیاست، بدون شرافت

این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه اش داد.


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٩ :: ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ :: توسط : پویان مهدی پور

 

چه شبها که خودت را تنها دیدی...

و چه روزها که در پستوی نهانخانه دلت پنهان شدی

وبرای حرف هایی که شنیده بودی و رنجهایی که کشیده بودی و

ارزوهایی که نا خواسته به باد رفته بود مظلومانه گریستی و

فکر کردی کسی بر احوال تو آگاه نیست...؟!

چرا باور نکردی که مهربان عزیزی از رگ گردن به تو نزدیک تر وبر درد تو از مادر دلسوزتر است...؟

چرا باور نکردی که رنجهای تو را تیمارگری و غصه های تو را مآمن آرامشی هست...؟

چرا فکر کردی که تنهایی؟!!!

دست مهربانش بر سر تو بود و سر تو بر دامن رحمتش...

تو تنها نبودی تو,خود...,در خلوت خودت خویشتن را تنها دیدی اشک بر گونه هایت روان بود

و داغ مظلومیت ,دلت را می سوزاند.. چقدرناتوان بود زبان تو برای گفتن

حقیقت و چقدر ناتوان بود جسم خاکی تو برای اثبات مظلومیت و

تو احساس کردی که چقدر تنهایی و بی کس.

اما در تمام آن احوال خدا با توبود.

او اشکهای تو را از گونه هایت بر می چید و تو نمی دیدی.

او زخمهای تو را مرحم می گذاشت و تو نمی فهمیدی,

او پیمانه پیمانه در جام مصیبت تو, صبرمی ریخت وتو...

غافل بودی در همه آن شبها و روزها در لحظه لحظه های تنهایی و

بی کسی ات , خدا با تو بود و خود ندیدیش.

خدا, زبان تو عدالت گمشده تو,

مونس توومنتّقم رنجهای تو بود... و تو آنقدر در سوگِ بی کسی ات ,غافل بودی,که نفهمیدی...!!!

چرا فکر کردی که تنهایی؟!!!...

خدا در تمام بغض های تو, حتی از اشک هم به تو نزدیکتر بود...

 

 


ارسال شده در تاریخ : شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٩ :: ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ :: توسط : پویان مهدی پور

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

اما افسوس که هیچ کس نبود ...

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...

آری با تو هستم ...!

با تویی که از کنارم گذشتی...

و حتی یک بار هم نپرسیدی،

چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!! 


ارسال شده در تاریخ : جمعه ٦ فروردین ۱۳۸٩ :: ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ :: توسط : پویان مهدی پور

 

من می دانم؛

می دانم روزی از کوچه دلتنگی هایم گذر خواهی کرد.

من آن روز٬ کوچه را با اشک هایم آب خواهم داد تا؛

بوی خوش آمدن یار همه را با خبر کند؛

و به انتظار دیرینه ی من پایان دهد.

من تو را٬ عشقت را٬ حتی دوست نداشتن هایت را٬

 در سینه ام٬در خیالم و در روحم حبس خواهم کرد.

 


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٩ :: ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ :: توسط : پویان مهدی پور

همواره گمانم این بود که تلخ تر از تنهایی چیزی نیست ، اما حالا می فهمم که در تنهایی قداستی است که در جای دیگر نیست 


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٩ :: ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ :: توسط : پویان مهدی پور

آنگاه که  "تقدیر "نیست از " تدبیر " نیز کاری ساخته نیست!


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٩ :: ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ :: توسط : پویان مهدی پور

در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند.. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد."

 

 

آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت:   " وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است."

 

بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت" دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.

 

آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با "م" به نشانه ی جنبش، آینه با "آ" به نشانه ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه ی فروغ زندگی و ... همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد. آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند. بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهند که این کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید : "ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"

خیلی جالب است که آدم به بهانه ی نوروز، فرهنگ و اعتبار ملی خودش را به جهانیان معرفی کند.


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸ :: ۱:٥٢ ‎ق.ظ :: توسط : پویان مهدی پور

مرد زاهدی که در کوهستان زندگی میکرد در کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و رفع خستگی کند . سنگ زیبایی درون چشمه دید . آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد . 
در راه به مسافری برخورد که از شدت گرسنگی به حالت ضعف افتاده بود.  کنار او نشست و از داخل خورجینش نانی بیرون آورد و به او داد. 
مرد گرسنه هنگام خوردن نان چشمش به سنگ گرانبهای درون خورجین افتاد . نگاهی به زاهد کرد و گفت : " آیا آن سنگ را به من میدهی؟" زاهد بی درنگ سنگ را در آورد و به او داد. مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. او میدانست که این سنگ آنقدر قیمتی است که با فروش آن میتواند تا آخر عمر در رفاه زندگی کند . بنابراین با عجله سنگ را برداشت و با عجله به سمت شهر حرکت کرد. 
چند روز بعد همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت:" من خیلی فکر کردم،تو با اینکه میدانستی این سنگ چقدر ارزش دارد ،خیلی راحت به من هدیه کردی." بعد دست در جیبش برد و سنگ را در آورد و گفت:" من این سنگ را به تو بر میگردانم ولی در عوض چیز گرانبهاتری از تو می خواهم.به من یاد بده چگونه میتوانم مثل تو باشم؟

 

 


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸ :: ۱:٤۱ ‎ق.ظ :: توسط : پویان مهدی پور

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸ :: ٥:٥٧ ‎ب.ظ :: توسط : پویان مهدی پور

سهراب گفت : « چشم ها را باید شست »

 

شستم ولی ...

گفتی : « جور دیگر باید دید »

دیدم ولی ...

گفتی : « زیر باران باید رفت »

رفتم ولی ...

او نه چشم های شسته ، نه نگاه دیگرم ، هیچ کدام را ندید ...

فقط خنده ای کرد و گفت : دیوانه ی باران ندیده ...!


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸ :: ٥:٢۸ ‎ب.ظ :: توسط : پویان مهدی پور
نويسندگان
RSS Feed